تبلیغات
ღღღღღღنغمه ی عاشقღღღღღღ


ღღღღღღنغمه ی عاشقღღღღღღ

 

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

 

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

 

به بچه هایی فکر کن که گفتند :

"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

 

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

 

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند

و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،

و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

 

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

سوگواری می کنم.

 

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،

و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،

گریه می کنم.

 

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

 

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

 

قدر لحظات خود را بدانید.

 

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

زیرا اگر دیگر آنها نباشند،

برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

 

"دیروز"

گذشته است؛

 

و

 

"آینده"

ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

 

لحظه "حال" را دریاب

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

 

 

 


نوشته شده در جمعه 2 دی 1390 ساعت 06:43 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو...

 نمیدانم چرا امشب واژه هایـــــــــــــــــم


خیــــــــــــــــــــــس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد

و ایــــــــــــــنک باران بر لبه ی

پنجره احساسم می نشیـــــــــــــــــند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شایـــــــــــــد از لحظه های دلتنگی گذر

کنم

من برای تو مینویسم


نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1390 ساعت 02:51 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

 

گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ

www.seemorgh.com/entertainment

منبع: نوشته رضا کاظمی / baroun82.persianblog.ir

 

 


نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390 ساعت 12:30 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو.....

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 04:37 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو.....

شب همه شب سرشت من، میل ترانه می کند

اشک شبانه ی مرا، بی تو بهانه می کند

غم، غم دل برای تو، سوخته دل به پای تو

این دل بی نصیب من، سیر شبانه می کند

قاصدک خیال من، اوج سفر نمی کند

بهر هوای دیدنت، رو به میانه می کند

شب همه شب شهی بدم، فارغِ از غمی بدم

گاه نگاه شاهدی، خار زمانه می کند

آه که شاه خیره سر،باز تورا نگه کند

مات رخت که می شود، باز بهانه می کند

دود دیار و دار تو، دار زند نگاه من

نی که سیاهی دلم، دود روانه می کند

خواب چه خواب دیده ام، شب همه شب بغیر تو

غیر بخواب دیده ات، یار نشانه می کند

پیر درخت عمر دل، صبر بهار بایدش

حیف که این بهار دل، با تو جوانه می کند

گرچه بریده ام نظر، از دل و از نگاه تو

نغمه ی دل بریده را، اشک یگانه می کند


نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 08:57 ق.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

 

هیچ ندارم که بنویسم. دلتنگی هایم دیگر حال و

 هوای سابق را ندارند


دیگر مثل سابق دلم صاف و زلال نیست. دیگر این
 

دلم هم طعم سابق را ندارد

صیادم را بگویید به شکارم بییاید ، من بس نشسته ام تا بیابد

 



نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1390 ساعت 03:30 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت
پایانم


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 12:22 ق.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

دفتر عشـــق كه بسته شـد

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
  زدم

غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم

دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود


نوشته شده در جمعه 21 مرداد 1390 ساعت 03:47 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو.....

دوستت دارم به چندین زبان دنیا تقدیم به عشاقی که از کلبه من می گذرند
عربی:
أحبك
آلمانی : Ich liebe dich
هندی :
मैं तुम्हें प्यार करता हूँ
ترکیه ای:
seni seviyorum
روسیه ای:я тебя люблю
اندونزی ای:
aku mencintaimu
رمانیایی:
Te iubesc
فیلیپینی:
Mahal kita
اسپانیایی:
te quiero
فرانسوی:
Je t'aime

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1390 ساعت 03:11 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو.....

چشم زیباست وقتی توش اشك باشه
اشك زیباست وقتی برای عشق باشه
عشق زیباست وقتی برای تو باشه
تو زیبایی وقتی برای من باشی


نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 03:00 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

دوباره می‌نویسمت، بدون اینکه بشمرم


بدون اینکه عطرتو، به ذهن خونه بسپُرم

به ناخود آگاه خودم، سری دوباره می‌زنی
بدون اینکه حس کنم، هزار صفحه با منی

چه ساده می‌رسم به تو، همیشه زود باورم
که خواب با تو بودنو، بدون گریه می‌پرم

ترانه‌ساز من شدی، پر از امید و آرزو
چرا سکوت می‌کنی، به جای من خودت بگو

چه ساده می‌بری منو، به انتهای دفترم
درون این ترانه‌ها من از خودم جلوتَرَم

به داد واژه‌ها برس، که عامیانه‌تر بِشَن
ازعاشقونه‌ها بگو، نگاهمو ورق بزن

صدای بی‌صدای من، همیشه خوب نازنین
بیا و بین کاغذا، حضور دستاتو ببین


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 05:46 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......


راهى براى عبور توست


مى‏ دانم


عادت كرده‏اى


رهگذر لحظه‏هاى بارانى‏ام باشى


این بار هم بگذر


و چشم‏هایت را به پنجره‏اى بده


كه شب و روز


مرا نگاه مى ‏كند............


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 12:11 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

 نمی دانم از چه بنویسم هنگامی كه چیزی به یاد ندارم

 نمی دانم چه بگویم هنگامی كه چیزی برای گفتن ندارم

 نمی دانم به چه امیدی زنده بمانم هنگامی كه نا امیدی سراسر

 وجودم را فرا گرفته است

 و اینك چشمانم را به آسمان بی ستاره دوخته ام

 شاید حوری آسمان به فریادم رسد و مرهمی برای این دل شكسته

پیدا كند 

 افسوس كه این دل همانند قایق شكسته ای است كه طاقت

 كوچكترین طوفان را ندارد و با كوچكترین لرزش می شكند

 تنهایم و بی كس و باز هم به آسمان بی ستاره ام چشم

خواهم دوخت و باز هم فریاد خواهم زد دلم تنگ است

 نمی دانم به كدامین گناه آلوده ام كه این چنین تقاصش

 را پس می دهمگاه در دل نوری از امید احساس می كنم

 به یاد می آورم كه در این دل كسی وجود دارد كه

 با اینكه فراموش كردنش غیرممكن است از یاد رفته

 آنقدر حقیر و كوچك بوده ام كه از حضور همیشگی اش

 غافل شده ام این دل پر است از محبتش و او

 تنها كسی است كه یاد و خاطرش دلم را آرام می سازد

 آری، این خداست كه غم ها را از یاد می برد

 نوازشش مرهم دل شكسته است و دل هر دلشكسته ای

را آرام می سازد

 و با كلامش باغ سرمازده ی دل را طراوت می بخشد

 و از اتاق تاریك دل، دنیایی پر از نور و امید می سازد

 آسمان بی ستاره را با یادش پر ستاره می كند

 و اگر ذره ای به او اظهار علا

قه كنی عاشقانه تو را در آغوش می گیرد 


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 03:33 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......


ناز لبت چشیده ام یاد شکر نمی کنم
تا تو فرشته ی منی یاد دگر نمی کنم


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 04:25 ق.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......

 

رسم زندگی این است

 

یک روز کسی را دوست داری

 

و روز بعد تنهائی

 

به همین سادگی او رفته است

 

و همه چیز تمام شده است

 

مثل یک میهمانی که به آخر می رسد

 

و تو به حال خود رها می شوی

 

چرا غمگینی؟

 

این رسم زندگیست

 

تو نمی توانی آن را تغییر دهی

 

***


نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 07:04 ب.ظ توسط عاطفه هرچه میخواهد دل تنگت بگو......


قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت

head>

كد ماوس